دل نوشته های بامداد

دنیا شهر من است

اینجا
شهر من است

شهر
زیبای من .گفتم زیبا؟ اری زیبا همچون موشهای زیبای جوی هایش

و دختران
عروسک منش کنار خیابانهایش

شهر من
فرهنگ دارد فرهنگ بوق زدن های ممتد فرهنگ خیابان های یک طرفه ای که برای دلگیر
نشدنش به چشم  خیابانی دو طرفه  به ان مینگریم!شهری با مراسم گربه کشی!!!!!!!

از همه
مهمتر شهر من پر از انسانهایی است با منش پهلوانی

اینجا
خائنان ادعای پایبندی و عشق میکنن و گمراهان چراغ راه به دست گرفته اند.اینجا
نامردان کباده ی پهلوانی  میکشند و
پهلوانان شیشه و کراک!!!

و من در
شهرم کذابی را میشناسم که براحتی صادقانه ترین حرف ها را کذب میداند و دروغهای
راست خود را دائما باز گو میکند.چه کذاب دوست داشتنی است.!

از  عشق بگویم!!!

شهر من
پر از عشاق است تقریبا معدود انسانهایی هستن که فقط عاشق یکنفر باشند و گاهی تعداد
معشوقین به 10 نفر هم میرسد!!!

اینجا
همه دوستانه تو را در اغوش میگیرند تا راحت تر خنجرشان را در قلبت فرو کنن.

دنیا  شهر من است!!!

س.ز 25 اردیبهشت

   + س.ز ; ٩:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٥
comment نظرات ()

حصار

وقتی از حصار زندگی خارج میشوی دیگر زنده نیستی
ولی برای رسیدن به دریا باید از پرچین ها دور شد مرز ها را زیر پا گذاشت
رفت.............. از حصار خارج شد
مرد

   + س.ز ; ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٦
comment نظرات ()

پایان

دیگر وقتی نمانده
به هر دیواری نگاه میکنم سیاه کوب های عزا را میبینم
دیگر مهلتی نداده اند تا بخندم
فرصت تمام برگه های زندگی ام را باید بالا بگیرم
تا مراقب برسد و جمعش کند........
ساعتها از شمردن ایستاده اند دیگر وقتی برایم نمانده.. باور کن!!!

   + س.ز ; ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۳۱
comment نظرات ()

تصادف

وقتی تصادف میکنی تازه میفهمی چقدر تصادفی میشه زندگی کسی رو نصفه گذاشت
مثل تو که زندگی من رو نصفه گذاشتی

   + س.ز ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۳٠
comment نظرات ()

 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

   + س.ز ; ٥:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢۸
comment نظرات ()

معجزه

دلم معجزه ای میخواهد.
معجزه از نوع با تو بودن
بدون حسرت نداشتنت و بدون حس تنهایی
دلم معجزه ای میخواهد تا ایمان بیاورم به دنیا و بهشت
دلم تو را میخواهد!
       

                     

 

   + س.ز ; ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٧
comment نظرات ()

باغبان دلم

هرچقدر هم با قیچی باغبانی خوشحالیت غم های قلبم را سر و سامان میدهی باز این پیچک رونده تا حس خفگی پیش میرود. باید فکری کرد برای این همه غم !!!

   + س.ز ; ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

 

ثانیه:همین با تو بودن های بی تو را میگویند.
حیات:وقتی صدایم میکنی حیات اغاز می شود.
درد:هنوز معنایش را نمیدانم.اما مترادفی دارد .درد=جدایی . درد=نبودنت  . درد=نداشتنت درد=بی تو ولی برای تو بودن!!

   + س.ز ; ٩:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢۸
comment نظرات ()

 

 و تو در این نزدیکی به بیچارگی من خندیدی××
که چگونه در برابر این همه عظمت حقیر بودم و تو هر لحظه دلم را به بازی گرفتی!!!

   + س.ز ; ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢۸
comment نظرات ()

رستگاری

رستگاری در همین نزدیکیست کافیست کمی دقت کنی به روزمره ترین ثانیه ها دقت کن!!!

   + س.ز ; ٩:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢۸
comment نظرات ()

شب نشینی دل

حتی تلخی قهوه هم این حس تلخ را جبران نکرد
برای دلم شب نشینی بر پا کردم !
مهمان زیاد داریم:
خاطره ات. نبودنت. دلتنگیت
و من .مهم ترین یادگار این نبودنها!!!

   + س.ز ; ٩:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢۸
comment نظرات ()

عاشقانه

گفت :عاشقانه دوست دارم
خندیدم و گفتم ثابت کن
ثابت کرد و رفت تا من با کسی که دوستش ندارم زندگی نکنم
کاش اول به خودم ثابت میکردم که دوستش ندارم!!!!

   + س.ز ; ٩:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢۸
comment نظرات ()

فراموشی

هزاران بار نیت فراموشی کرده ام
قامت بستم اما قبل اغاز شکستم این فراموشی را!
نمیدانم چطور این همه بودن را فراموش کنم. هر کجا هستی:
حتی کوچه بوی قدم هایت را می دهد
هدیه هایت را پنهان کنم.عکست را پاک کنم. عطرت را بشکنم
اما چگونه دلم را از  تو پاک کنم؟
.دلی که لحظه ها میدانند چقدر مبتلای توست!

   + س.ز ; ٩:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢۸
comment نظرات ()

اولین قدم

بهم گفته بودن اگر میخوای عاشقش نشی  به چشمهاش نگاه نکن اما کسی نگفت وقتی صدات میکنه طنین صداش چشمهای اواره ات را پناهنده ی نگاه گرمش میکنه. و این اولین قدم سوختن است در خوشایند ترین حریق !

   + س.ز ; ٩:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٩
comment نظرات ()

 

کم اوردم!!!

خوبه که تو هستی وگرنه  کمرم میشکست توی این همه غصه

امیدوارم تو کم نیاری

   + س.ز ; ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢۱
comment نظرات ()

 

!دلم واقعا برای بچگیم تنگ شده!

(کودکی ام را دوست داشتم....
روزهایی که به جای دلم
سر زانوهایم زخمی بود...)

(زنده یاد حسین پناهی)

   + س.ز ; ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱۳
comment نظرات ()

غریبانه

انسان گریزی؟

غربت پرستی؟

افسردگی؟

دوستان :دوستی تعطیل!!!

دلم میخواد غریبه ای باشم در این دنیای مدعی!

امان از دنیایی که باید از دوست به دشمن پناه برم.

پ.ن:دشمنی در کار نیست( از دوست به وبلاگم پناه برم!!!!!)

   + س.ز ; ٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٠
comment نظرات ()

 

دلم گرفته انداره همه دنیا!!!!

   + س.ز ; ٦:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٩
comment نظرات ()

 

اسم تو را با تیشه بر تمام افکار حک کردم و تو با گرده ی ذغالی اسمم را بر حاشیه ی خاطرت نوشتی و امروز با دستمالی نمناک گرده ذغالهای مزاحم را گردگیری میکنی برای حکاکی نامی عزیز!!!

   + س.ز ; ٥:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٦
comment نظرات ()

 

حسرت بوسه ای عاشقانه بر دل اتش میماند

سرنوشت اتش سوزاندن و احتراز است.

   + س.ز ; ۳:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٦
comment نظرات ()

عاشقانه ترین

خیلی گشتم تا عاشقانه ترین جمله رو برات بنویسم اما هر چی گشتم دیدم بگم دوست دارم از همه عاشقانه تر هست پس:دوست دارم دوست دارم دوست دارم

   + س.ز ; ۳:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٤
comment نظرات ()

سکوت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پایان

   + س.ز ; ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٢
comment نظرات ()

بودنت را دوست دارم

بودنت حتی زمستانی ترین روزم را بهار وار عاشقانه کرد.

من نه اهل بارانم نه باد نه عاشق زمستانم نه تابستان من  هوایی را دوست دارم که متبرک باشد به نفسهایت.

و محدوده ی قدمهایم جای قدم های استوار توست .تا  از بر شوم عاشقانه گام برداشتن اما صبورانه ایستادن را.

بودنت را دوست دارم حتی اگر نباشم تا تمام اسرار زیبای وجودت را دوره کنم تا سجده کنم بر افریده ای که حقا ((تبارک الله احسن خالقین)) در تمجید اوست.

بودنت را دوست دارم حتی اگر چشمانم یارای درک وجودت را نداشته باشد.

کاش نیست شوم در بودنت . ای همه ی هستی این  نیست شده.

   + س.ز ; ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٩
comment نظرات ()

حسرت

و من در ارزوی دستانت چشمهایم را بستم

بغضی عمیق از گلویم زجه میزند و ارزو میکنم کاش فراموشی میگرفتم تا ارزوهایم را بدون حسرت فراموش کنم.

خاطراتت حتی وقتی در سرنوشت نبودی بر تنم رخنه کرد

   + س.ز ; ۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۳٠
comment نظرات ()

تو فکر کن

تو فکر میکردی من نمیتونم و تونستم اما من میدونستم تو نتونستی . اا به هر حال ازت ممنونم چون به خاطر تونستنم خیلی چیزها بدست اوردم که حتی توی خواب هم نمیدیدی من بهش میرسم.

نمیدونم تا حالا فهمیدی یا نه اما من خوشبختم چون میتونم بخندم حتی به بزرگترین مشکلم و تو با همه چیز که داری طعم خوشبختی رو نمیچشی

باز هم میگم امیدوارم خوشبخت باشی

   + س.ز ; ۸:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢٠
comment نظرات ()

عاشقانه ای دیگر

من در اوج تنهایی بودم وقتی نگاهم با نگاهت درگیر شد .حال در کمالم و چه سفر طولانی بود این نگاهت ای نافذ ترین اوای دل نواز.

هرچقدر هم بنویسم باز هم این جمله اس که حسم رو کامل میکنه. هزاران هزار بار دوست دارم

   + س.ز ; ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱٩
comment نظرات ()

عاشقانه های من

به اطرافم نگاه میکنم .دقیقه ای طول میکشد تا سردی خانه را باور کنم.کتابهای عاشقانه ای که می خواندم انگار به تاریخ های ننوشته ای تبدیل شده که با وجبی از بی توجهی های من فراموش شده ان. و پیانوی دوست داشتنی من در سکوت و خاموشی فریاد میزند دلم برای دستان نوازشگرت تنگ شده تا سر ذوف ایم و  قطعه ای از زندگی را بخوانم تا با خنده ای تمامش کنی!

   + س.ز ; ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱٤
comment نظرات ()

تولدم

چقدر امسال تولدم رو دوست داشتم !!!

از دیروز همش خوشحال بودم امروز هم از صبح با دوست جونم رفتم بیرون تازه اومدم بعد اومدم دیدم 3 تا پیام تبریک دارم اینقدر خوشحال شدم که نگو

مرسی که یادتون بود مرسی که خوشحالم کردید اینشاالله عروسی هاتون جبران میکنم!!!فرشته

   + س.ز ; ٤:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱٠
comment نظرات ()

 

اول تابستون بس که مانتو ها کوتاه بود کلی گشتم تا 2 تا مانتو پیدا کردم که قابل پوشیدن باشه.دیروز بس که مانتو ها بلند بود و بد دوخت نتونستم 1 مانتو ی ساده حتی پیدا کنم.

ما ایرانی ها عادت کردیم نمیتونیم متعادل باشیم یاعابد و زاهد میشیم یا از 7 دولت ازاد !!

حتی توی ساده تریم مسائل مثل طراحی مانتو!!

   + س.ز ; ٥:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٩
comment نظرات ()

سانسور

من ...........................................................................................................تو.......

............همیشه..........................................نمیدونم....................................

..........دستانت.........................اسمان غضبناک نگاهت کرد و تو دستانت را از چشمانم پنهان کردی و در سایه ی ابر............................. انچنان که گویی هیچوقت نیامده بود این حس.

   + س.ز ; ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢۱
comment نظرات ()

بیچاره این دلم

دلم لک زده برا یه بغل پر از ارامش

دلم تنگ شده برا دیدن تمام خوشبختی توی چشمهات

بیچاره این دلم اینقدر خواسته ات و بهت نرسیده که داره مات و مبهوت به همه چی نگاه میکنه با یه بغض قریب به زجه. بیچاره دلم که مجبوره همیشه بی صدای بیصدا فریاد بزنه دوست دارم.

دلم تنگ شده خیلی!!!!

   + س.ز ; ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۱٢
comment نظرات ()

 

چرا وقتی یه رویا طولانی میشه  اروم اروم تبدیل میشه به کابوس؟

   + س.ز ; ٩:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٥
comment نظرات ()

شمال

یه روزه رفتم شمال دریا طوفانی بود جنگل هم کثیف این دفعه فقط دلم هوای دریا داشت که انگار تا من رو دید عصبانی شد حیف!!!

اینقدر جنگل کثیف بود که دلم نیومد حتی از ماشین پیاده شم.

   + س.ز ; ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۳٠
comment نظرات ()

 

امروز همش پرسیدی چته ؟چند وقته نمیخندی. کلافه ای .من کاری کردم دلگیر شدی؟ اخر سر قسمم داد ,که هرچی هست بگو اگر مشکلی داری بگو با هم حلش میکنیم اگر هم از چیزی ناراحتی بگو هیچ کاری هم نتونم انجام بدم لااقل یکم سبک میشه قلبت. من هم گفتم اما الان دارم فکر میکنم چرا برا سبک شدن خودم این همه غم رو ریختم به دلت مگه فقط من هم که باید بخندم و خوشحال باشم پس تو چی ؟ اما خودت اصرار کردی اگر نمیگفتم ناراحت میشدی ازم.

پ.ن:میدونی هرچقدر هم غم داشته باشم به تو که فکر میکنم همش یادم میره مرسی که هستی

   + س.ز ; ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٧
comment نظرات ()

 

از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم
یادگار از تو چه شبها، چه سحرها دارم

با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم
گرچه از خود خبرم نیست خبرها دارم

تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی
تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی

آری ای عشق تو بودی که فریبم دادی
دل سودا زده ام را به حبیبم دادی

بوسه ها از لب یارم به رقیبم دادی
داروی کشتن من یاد طبیبم دادی

آری ای عشق تو بودی که فریبم دادی
دل سودا زده ام را به حبیبم دادی

چون نکو می نگرم شمع تو، پروانه توئی
حرم و دیر توئی کعبه و بتخانه توئی

راز شیرینی این عالم افسانه توئی
لب دلدار توئی، طرّه جانان توئی

پ.ن: متن اهنگ فریب از حامد نیک پی. حتما  1 بار گوش بدید صداش معرکه اس اهنگ من که هزار بار هم گوش بدم سیر نمیشم.

   + س.ز ; ۸:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢۳
comment نظرات ()

 

طعم تلخ قهوه رو دوست دارم چون تلخی بعضی از لحظه ها رو از یادم میبره

   + س.ز ; ٤:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٢
comment نظرات ()

 

دلم خیلی تنگ شده برا اون خنده های از ته قلبم.

روزهایی که از خنده اشکم از چشمهام میومد. مامان همیشه میگفت کاش همیشه از ته قلب بخندی بدون هیچ غمی .اما الان ها فقط لبخند میزنم اون هم چند ثانیه بیشتر طول نمیکشه. مگه نمیگن دعای مادر در حق بچه اش مستجاب میشه؟ نمیدونم شاید هم حکمتی هست توی این همه جدایی و تنهایی و غم.

پ.ن:تقریبا بعد از یه ماه سر درد چند روز از شرش راحت بودم .اما امروز باز سرم درد میکنه اینقدر مسکن خوردم  که دیگه اثر نمی کنه.

 

   + س.ز ; ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٥
comment نظرات ()

خدایا

نمیدونم قضیه چیه اما جدیدا  همه چی بوی جدایی میده و من دارم از این همه ترس جدایی دیوونه میشم

خدایا واقعا از ظرفیت من خیلی بیشتر این جدایی

پ.ن :خیلی دوستش دارم

   + س.ز ; ٦:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٢
comment نظرات ()

 

اتفاق تو از همان اول نباید می افتاد و حالا که افتاده است دیگر  نمی توانپاکش کرد یا فراموش کرد.اما شاید پاک کنی باشد تا مرا برای همیشه پاک کند.

پ.ن:از کتاب( چند روایت ومعتبر) مصطفی مستور  خیلی با حال و هوای این روز های من سازگاری داره مثل ذکر این چند روز دائم میخونمش

   + س.ز ; ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱۱
comment نظرات ()

 

خداوند از شدت ظهورش مخفی است

یعنی خداوند اینقدر هست که گویی نیس

میگن خدا مثل یه صداست که از اول افرینش تا اخرش با یه حالت پیوسته و یکنواخت در هستی نواخته می شه.چنین صدایی رو تا قطع نشه کسی نمیتونه بشنوه در واقع دائمی بودنش مانع شنیدنش میشه.

(مصطفی مستور)

از موقعی که یادمه هزاران هزار دلیل و برهان برای ندیدن خدا شنیدم  بیشترش قانع کننده بود اما هیچکدوم قلبم رو اروم نکرده بود تا اینکه چند وقت پیش یکی از کتابهای اقای مستور رو خوندم (ایشون نویسنده ی مورد علاقه ی من هستن و هر کدوم از داستانهاشون رو چندین بار میخونم)دفعه اول از این پاراگراف خیلی سطحی گذشتم اما دفعه ی بعد تمام ارامشی که دنبالش بودم رو توی همین چند جمله پیدا کردم 

همین

   + س.ز ; ٤:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱۱
comment نظرات ()

 

همه من اینجا برای تماشای نزاع بین من و حقیقت جمع شدن

 تا شکست حقیقت راهی نیست

 فقط یک قدم گذشتن از من

   + س.ز ; ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۸
comment نظرات ()

در اینه

در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟

(حسین پناهی)

   + س.ز ; ٦:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢۸
comment نظرات ()

 

خسته شدم از بیکاری

نمیدونم چه گره ای افتاده به این قضیه که هر چی میگردم فایده نداره!!!

   + س.ز ; ٥:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢۸
comment نظرات ()

 

حلقه

دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه ی زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر

راز این حلقه که در چهره ی او
این همه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت :
حلقه ی خوشبختی است ، حلقه زندگی است

همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سال ها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر
دید در نقش فروزنده ی او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته ، هدر

زن پریشان شد و نالید که وای
وای ، این حلقه که در چهره ی او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه ی بردگی و بندگی است

روزی که گفتی دلت می خواد برام حلقه بگیری یادت میاد؟  نمیدونم امروز چرا یادش افتادم راستش نمیدونم چرا درک نکردم منظورت چیه و این شعر رو برات خوندم بعد اخم کردی گفتی فراموشش کن من فقط میخواستم تو همیشه بدونی یکی هست که بتونی روش همه جوره حساب کنی . یکی هست که حاضره برا یه لبخندت همه زندگیش رو بده.اینقدر خجالت کشیدم از سنگ دلیم!!!!!ناراحت

   + س.ز ; ٧:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٥
comment نظرات ()

نامه هایی که دخترک هیچوقت نفرستاد

سلام

امروز من تصمیم داشتم تموم شم. تصمیم داشتم ازاد شی میخواستم وجود خودم رو که مثل طناب دور گردن تو پیچیده شده و حتی نمیزاره درست نفس بکشی با یه تیغ ببرم.اما دستم لرزید ....! تو همیشه جواب سوالهای من رو میدونی پس از خودت میپرسم دستم میلرزید یا دلم بود که نمیخواست از دنیا ببره؟

من که با دنیا قهر کرده بودم ! من که قبل از تو حتی شب و روز هم برام فرقی نداشت. یادته؟ یادته میگفتم برای من که خیلی وقته یخ زدم چه فرقی داره تابستون باشه یا اول دی؟پس چرا این لعنتی اینقدر لرزید که تیغ از دستم افتاد

من که توی جاده چالوس چشمم رو میبستم بعد میپیچیدم حالا چرا نتونستم چشمهام رو ببندم و این طناب رو از دور گردن جفتمون باز کنم؟

             -------------------------------------------------------------------

ادامه مطلب
   + س.ز ; ٧:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٤
comment نظرات ()

امروز

 خیلی خسته ام خیلی خیلی ..........................................ناراحت

بچه ها 3 روز رفته بودن دماوند کاش میرفتم باهاشون اما خوب خیلی درگیر بودم نمیشد این همه مشکل رو ول کنم برم سفر .اما خوب امروز رفتم خرید خیلی وقت بود خرید نرفته بودم.

   + س.ز ; ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢۳
comment نظرات ()

 

عجب روز های کسل کننده ای کاش زودتر تموم شه ایششششششششششششششششششششخیال باطل

   + س.ز ; ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٢
comment نظرات ()

 

گریهامروز رفتیم وسایلی که توی اپارتمان جا مونده بود جمع کردیم نمیدونم چرا اما کلی خاطراتی که همون جا دفن کرده بودم نبش قبر شد کاش یکی دیگه میرفت اما نمیشد خودم میدونستم باید چیکار کرداوه

   + س.ز ; ٦:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٠
comment نظرات ()

سکوت در بهشت

دخترک ارام گام برمی داشت انقدر ارام که گویی بر برگهای شناور در رود قدم می گذارد.تردیدی غریب تمام وجودش را گرفت .ایستاد. ساک کاغذی زا که در دست داشت برای چند ثانیه روی زمین گذاشت اما انگار چیزی به خاطر اورد ساک را برداشت و این بار سریع تر از قبل به سوی نیمکتی که دنج ترین جای پارک بود قدم برداشت.

ادامه مطلب
   + س.ز ; ٤:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٧
comment نظرات ()

بازگشت(فروغ فرخزاد)

عاقبت خط جاده پایان یافت

من رسیدم ز ره غبار الود

نگهم بیشتر ز من می تاخت

بر لبانم سلام گرمی بود

شهر جوشان درون کوره ظهر

کوچه می سوخت در تب خورشید

پای من روی سنگفرش خموش

پیش می رفت و سخت می لرزید

خانه ها رنگ دیگری بودند

گرد الوده تیره و دلگیر

چهره ها  در میان چادرها

همچو ارواح پای در زنجیر

جوی خشکیده همچو چشمی کور

خالی از اب و نشانه ی او

مردی اوازه خوان ز راه گذشت

گوش من پر شد از ترانه ی او

گنبد اشنای مسجد پیر

کاسه های شکسته را می ماند

مومنی بر فراز گلدسته

با نوایی حزین اذان می خواند

می دویدند از پی سگها

کودکان پا برهنه سنگ به دست

زنی از پشت معجری خندید

باد ناگه دریچه ای را بست

از دهان سیاه هشتی ها

بوی نمناک گور می امد

مرد کوری عصا زنان می رفت

اشنایی ز دور می امد

در انجا گشوده گشت خموش

دستهایی مرا به خود خوانندند

اشکی از ابر چشمها بارید

دستهایی ز خود مرا راندند

روی دیوار باز پیچک پیر

موج می زد چو چشمه ای لرزان

بر تن برگهای انبو هش

سبزی پیری و غبار زمان

نگهم جستجو کنان پرسید

در کامین مکان نشانه ی اوست

لیک دیدم اتاق کوچک من

خالی از بانگ کودکانه ی اوست

از دل خاک سرد ایینه

ناگهان پیکرش چو گل رویید

موج زد دیدگان مخملی اش

اه در وهم هم مرا می دید

تکیه دادم به سینه ی دیوار

گفتم اهسته این تویی کامی

لیک دیدم کز ان گذشته ی تلخ

هیچ باقی نمانده جز نامی

عاقبت خط جاده پایان یافت

من رسیدم ز ره غبار الود

تشنه بر چشمه ره نبرد و دریغ

شهر من گور ارزویم بود

   + س.ز ; ٥:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٦
comment نظرات ()
← صفحه بعد